یادداشت های پراکنده
 اجرای استاد شجریان در دانشگاه تبریز. با درود وارزوی جمعه ای زیبا وپر شور در کنار عزیزان.تقدیم شما
اجرای استاد شجریان در دانشگاه تبریز

مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا تو کردی، تو کردی
مرا عاقبت رسوا ، مست و بی پروا تو کردی، تو کردی
نداند کس جانا چه کردی چه ها کردی با ما چه کردی؟
دو چشمم را دریا ، دُرافشان گوهرزا تو کردی ، تو کردی
روان از چشم ما گهرها دریاها، تو کردی، تو کردی
نه يک دم از جورت فغان کردم
نه دستی سوی آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهی
غباری در شام سياهی
اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد، تو آن ماهی
اگر هستی پايد، تو هستی
اگر بودی بايد تو بودی
بی لطف و صفا، باشد به خدا، بی تو هستی ها
از ديدارت، از رخسارت، ای جان بينم، سرمستی ها
شميم روح افزايی، مشکی، عودی، چنگی رودی

********
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
؟؟؟؟
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

*********
هر دمی چون نی.از دل نالان.شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است کز دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان می کند رنگین
به سکوت سرد زمان. به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد.زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دمسردی ها خدایا!
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ رو مهی . که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خورد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا!
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جهان
وای از این بی همرازی خدایا!
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و به هدر شد. روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد یارا!
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا

 

http://www.youtube.com/watch?v=K09_rSO56VI

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲  |
 هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم. روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم..شعر از جواد اذر با صدا

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی‌ست، کز دل خونین، لحظه‌های عمر بی‌سامان، می‌رود سنگین
اشک خون‌آلود من‌دامان، می‌کند رنگین
به‌سکوت سرد زمان، به‌خزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زما
بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم‌سردی‌ها خدایا
نه امیدی در دل من، که کشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی، که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی، که ناله‌ای خرد با آهی،
داد از این بی‌دردی‌ها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم زدل شوید، که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
آه از این بی‌همرازی خدایا، وای از این بی‌همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاکستر شد، یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد، مردم چشمم جامه به‌خون زد
دل نهم ز بی‌شکیبی، با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی، به امید بی‌انجامی
وای از این افسون سازی خدایا 

 https://www.youtube.com/watch?v=Nh7YhQCSE4E

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸  |
 هر دمي چون ني...جواد اذر

هر دمی چون نی.از دل نالان.شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است کز دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان می کند رنگین
به سکوت سرد زمان. به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد.زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دمسردی ها خدایا!
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ رو مهی . که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خورد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا!
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جهان
وای از این بی همرازی خدایا!
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و به هدر شد. روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد یارا!
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷  |
 جواد اذر

"به سکوت سرد زمان

"
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم


روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

 
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود

 

سنگين


اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين


به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،


نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان


بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها

 

خدايا) ۲


نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من


نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من


نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها

 

خدايا)۲


(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم

 

راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان


آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی

 

خدايا


وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد


همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك

 

نفس زد وهدر شد

 

 
يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد

 


چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون

 

 زد ، يــارا


دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی

 


چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين

 

افسون سازی

 

خدايا


و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۷  |
 
 
بالا