X
تبلیغات
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی - جواد اذر
یادداشت های پراکنده
 اجرای استاد شجریان در دانشگاه تبریز. با درود وارزوی جمعه ای زیبا وپر شور در کنار عزیزان.تقدیم شما
اجرای استاد شجریان در دانشگاه تبریز

مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا تو کردی، تو کردی
مرا عاقبت رسوا ، مست و بی پروا تو کردی، تو کردی
نداند کس جانا چه کردی چه ها کردی با ما چه کردی؟
دو چشمم را دریا ، دُرافشان گوهرزا تو کردی ، تو کردی
روان از چشم ما گهرها دریاها، تو کردی، تو کردی
نه يک دم از جورت فغان کردم
نه دستی سوی آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهی
غباری در شام سياهی
اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد، تو آن ماهی
اگر هستی پايد، تو هستی
اگر بودی بايد تو بودی
بی لطف و صفا، باشد به خدا، بی تو هستی ها
از ديدارت، از رخسارت، ای جان بينم، سرمستی ها
شميم روح افزايی، مشکی، عودی، چنگی رودی

********
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
؟؟؟؟
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

*********
هر دمی چون نی.از دل نالان.شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است کز دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان می کند رنگین
به سکوت سرد زمان. به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد.زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دمسردی ها خدایا!
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ رو مهی . که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خورد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا!
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جهان
وای از این بی همرازی خدایا!
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و به هدر شد. روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد یارا!
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا

 

http://www.youtube.com/watch?v=K09_rSO56VI

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و نهم شهریور 1392  |
 هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم. روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم..شعر از جواد اذر با صدا
هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم

روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

  هر نفس آهي ست كز دل خونين

 لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين

 اشك خون آلودم ام  دامان مي كند رنگين

 به سكوت سرد زمان...

به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي

 نه كسي را درد زمان

 بهار مردمي ها دي شد

 زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي ها خدايا

 نه اميدي در دل من

كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي...

كه فروزد محفل من

 نه همزبان درد آگاهي...

كه ناله اي خرد با آهي

 واي از اين بي درديها خدايا

 نه صفايي زدمسازي به جام مي

 كه گرد غم ز دل شويم

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

 واي از اين بي همرازي ها خدايا

  وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

 همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد

 يك نفس زد و هدر شد

روزگار ما به سر شد

 چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

 دل نهم ز بي شكيبي

 با فسون خود فريبي

 چه فسون نا فرجامي

 به اميد بي انجامي

 واي از اين افسون سازي خدايا

 

شعر جواد اذر..اجرا استاد محمد رضا شجریان..

 شعر و  اجرا  وساز ادمو از خود بی خود میکنه.

جاودانه ها جاودانه اند............

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه دهم اسفند 1388  |
 هر دمي چون ني...جواد اذر

هر دمی چون نی.از دل نالان.شکوه ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهی است کز دل خونین
لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان می کند رنگین
به سکوت سرد زمان. به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد.زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دمسردی ها خدایا!
نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ رو مهی . که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خورد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا!
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جهان
وای از این بی همرازی خدایا!
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و به هدر شد. روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد یارا!
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 جواد اذر

"به سکوت سرد زمان

"
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم


روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

 
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود

 

سنگين


اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين


به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،


نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان


بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها

 

خدايا) ۲


نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من


نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من


نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها

 

خدايا)۲


(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم

 

راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان


آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی

 

خدايا


وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد


همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك

 

نفس زد وهدر شد

 

 
يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد

 


چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون

 

 زد ، يــارا


دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی

 


چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين

 

افسون سازی

 

خدايا


و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا