یادداشت های پراکنده
 شعر دکتر شفیعی کدکنی.چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع.در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهارم آذر 1393  |
 باغ میرا.استاد شفیعی کدکنی.پاییز محزونی که در خون تو می خواند.گامی به تو نزدیک و گامی دورآرام همراه

استاد شفیعی کدکنی
باغ میرا
پاییز محزونی که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور...

آرام همراه تو می اید
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد
با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
آه شب های باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک خنیاگرش خاموش
و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است

‎باغ میرا ..
.استاد شفیعی کدکنی
باغ میرا 
پاییز محزونی که در خون تو می خواند
 گامی به تو نزدیک و گامی دور
 آرام همراه تو می اید 
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد 
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد 
با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو
  سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
 آه شب های باران تو وحشتناک
 شبهای باران تو بی ساحل
 شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
 من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود
 وینک خنیاگرش خاموش
 و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است‎
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم آذر 1393  |
 کیمیای عشق سبز..استاد شفیعی کدکنی

کیمیای عشق سبز

 هیچ کس گمان نداشت این 

 
                  کیمیای عشق را ببین 
 

                      کیمیای نور را که خاک خسته را  


                                              صبح و سبزه می کند  


کیمیا و سحر صبح را نگاه کن 
 

          جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
 

                                  کیمیای عشق و صبح  


                                                  و سبزه آفریده است  


خنده های کودکان وباغ مدرسه 
 

                 کیمیای عشق سرخ را ببین  


                               هیچ کس گمان نداشت این . . . 

 

 

شفیعی کدکنی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه ششم آبان 1392  |
 نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن .نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن .استاد شفیعی کدکنی
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن ....

دکترشفیعی کدکنی


نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست
...
...
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن
 
استاد شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392  |
 استاد شفیعی کدکنی.. هیچ می دانی چرا چون موج .در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

...
آنچه می بینم نمی خواهم

شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم اسفند 1391  |
 نام شعر: يک مژه خفتن ..شاعر: شفیعی کدکنی (م.سرشک)
نام شعر: يک مژه خفتن
شاعر: شفیعی کدکنی (م.سرشک)

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
 وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
 تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
 من مست چنانم که شنفتن نتوانم
 شادم به خیال
 تو چو مهتاب شبانگاه
 گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
 با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
 گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
 دور از تو من سوخته در دامن شب ها
 چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
 فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
 چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
 ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
 دارم سخني با تو و گفتن نتوانم ...

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پنجم بهمن 1390  |
 نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن...محمدرضا شفیعی کدکنی
 
نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
...
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

محمدرضا شفیعی کدکنی
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نهم اردیبهشت 1390  |
 نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن ....دکترشفیعی کدکنی
 
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست
...

خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن

شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389  |
 
 
 
بالا